بخارای من ایل من

کوچی انصاری

اولین تجربه هوازنی من!
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٧  

شکارچیان قدیمی وتا حدود سی سال قبل که کره زمین سفره بابرکتش را هنوز بر نچیده بود کسی خیلی دنبال پرنده زنی ودر کل تفنگ ساچمه زنی نبود در قصه های پایان ناپذیروشیرین شکارچیان بومی منتقطه ما اصلا حرف شکار مرغابی یا کبک و...نبود یک خاطره از هزاران را یادآور میشوم که بدانید علت چه بود عمویم میگفت با عده ای از دوستان به شکار رفته بودیم در شکار گاه به گله ی آهوبرخوردیم که آرم در دشتی مشغول چرا بودند که ناگهان دروبین من در سینه کش تپه ای به روی چند قوچ افتاد که هر کدامشان به اندازه چهار آهو گوشت داشت
با کمبود آب مصرفی امان و صعب العبور بودند کوهها شکار قوچ  آنهم در چند متری گله آهوآن زیاد چنگی به دل نمی زد ازمن که نه ازدوستم اصرار که آهو بدرد نمیخورد حتما باید به جنگ قوچها برویم خب دوستان ملاحظه کنید اینجا دیگر کسی وقتش را صرف یک کبک یا قمری نمیکند ولی آن زمانها دیگر سپری شده وشکار وشکارچی گری حال و هوای دیگر پیداکرده موضوع ومبحث ما هوازنی وشکار پرنده است که به جای خود هم مفرح است وهم هنراز روزی که دستم به ماشه و قنداق آشناتر شد همیشه با خودم فکر میکردم دیگر روش قدیم شکار باید فراموش شود واز حالت بومی به حالت پیشرفته در آید عصرها همیشه به کناره کوهی میرفتم ویک چایی جانانه با هیزم وخس وخاشاک درست میکردم بوی سوختن چوب بادام کوهی وچایی تازه دم در هم می پیچید ومرا به یاد میگساری حافظ وخیام می انداخت همه وقتم را به تفکر در باره شکارمدرنیزه وکسب اطلاعات در باره پرواز ونشست وبرخواست پرندگان گوناگون صرف میشد وزش باد در درخچه های خاردار وبوسه اش بر کوهساران مرا به وجد در می آورد وگاهگاهی قهقه ی کبکی هم چاشنی اش میشد وفضا را دلپذیرتر میکرد هنوزپروانه شکار کبک نیامده بود ولی کم کم سهمیه فشنگها رسیده بود به اداره محیط زیست لارستان رفتم آن روز گفتند فقط پروانه شکار کبوتر آمده وپرندگان دیگر هنوز زود است و از اول پاییز مراجعه کنید جواز صید کبوتر را گرفتم و با دلی پر امید به خانه برگشتم فردا صبح زود با وانت وبروبساط شکار به سوی دشت شتافتم به شکارگاه که رسیدم ماشین را متوقف کردم دوربین انداختم گله ی کبوترمشغول چیدن دانه بودند واینقدر عجله داشتند که از سر کول هم
بالا میرفتند وگاه برای برچیدن دانه ها آنها که عقب مانده بودند پرواز میکردند و به جلو دسته کبوترهای دیگر می نشستند کار من را زارتر میکردند خب حالا چه کنیم؟
اینها که آرام وقرار ندارند چگونه نزدیک شوم ماشین را استارت زدم از کنارشان رد شدم درمیان دسته کبوترها کبوترانی فربه ولی کار کشته وجود داشت که از صدمتری آنچه در مغز من میگذشت خوانده بودند
به هر ترتیب از گله جلو زدم و وانمود کردم که کاری به کارشان ندارم در پشت درختچه های کنار که جلوشان بود مخفی شدم کم کم نزدیک میشدند که یک بارگی پرواز کردند بالای سرم چرخی زدند وتا جایی که دروبین کار میکرد در افق غیبشان زد کمی نیم خیز شدم ناگهان متوجه شدم چندتایی از قافله عقب مانده اند وسخت مشغول خوردند هستند دوباره نشستم وبا دوربین نگاه کردم سه تایشان به هم نزدیک بود یکی دانه برداشت ودوتایشان که کوچولوتر بودند به دانه خیره شده بودند وتقلا میکردند از دهانش بردارند
از رنگ سبزجیوه ای دور گردن وهیکلش مشخص بود که باید کفتر نر باشد

وآن دو جوجه هایش بودند که تازه پرواز ودانه چیدن را تجربه میکردند کمی آنطرف تر کفترنری با اعتراض به کفتر ماده ای که لانه را بی موقع ترک کرده بود دورسرش میچرخید و بغبغو میکرد وبا دمش چنان به زمین میکشید که از جایش خاک بلند میشد قلبم تند تند میزد بالاخره موفق شد وماده را پراند وخودش هم بدنبالش پرکشید کمی با دوربین تعقبش کردم از مستی وخشم مثل شاهین میخواست در هوا بر پشت ماده فرود آید دورتر ودورتر شدند فوری چرخیدم وبه چندتای باقی مانده نگاهی کردم یک دسته شش تایی هم دور سرشان چرخیدند ودر نزدیکهای آن سه تافرود آمدند کمی جمع وجورتر شدم کفتر نر ودو کفتربچه به فاصله تیررس من نزدیکتر میشدند که ناگهان اول ماشین رادید وبعد هم به من که درلابلای دودرختچه کنار جا خوش کرده بودم نگاهی کرد ایست کفتر بزرگتر ورسیدن آن دوتای دیگر به هم یک شلیک جانانه را میطلبید نشانه رفتم میخواستم ماشه را فشار دهم کمی دور بود مکث کردم کفتر بزرگتر از این دو جدا شد ویواش یواش دورتر میشد ولی دوتایشان که تجربه کافی نداشتند کمی نزدیک شدند خواستم جفتشان کنم چوب درختی که من پناه گرفته بودم اجازه نمیداد تنفنگ غرید ودودی بلند شد تا ناکجا آباد هرچه پرنده وجونده بود پرید یکی اشان به خاک افتاده بودپرپر میزد ویک دسته هفت هشتایی دوبار دور سرش چرخیدن این عادت معمول کفتر چاهی است در هر دومرحله به من نزدیک بودند ولی انگار طلسم شده بودم وبالاخره دور شدند فکری به خاطرم رسید با خود گفتم چرا در هوا به سمتشان شلیک نکردم هم تعدادشان بیشتر بود هم جثه اشان بزرگتر کبوتر را برداشتم و دوباره با ماشین خودم رابه فاصله پنجاه  متری اشان رساندم دسته ای به هوا پریدند اینبار از ماشین هم پیاده نشدم بی معطلی تنفنگ را به سمتشان گرفتم دوتایشان را نشانه رفتم ماشه را چکاندم یکشان سقوط کرد بقیه متفرق شدند وشروع کردند به قیقاج دادند در هوا به دنبال اینکه به زمین افتاده بود یک دسته پنج تایی تا نزدیک زمین آمدند ولی فوری خطر را حس کردند و دوباره به هوا برخواستند چرخی زدند تا طبق معمول دور شوند دوباره ماشه را چکاندم دوتایشان همانجا در هوا قبض و روح شدند وبه زمین غلطیتدن از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم جمعشان کردم وبا خوشحالی به سوی خانه رفتم روزبعد که دوباره به شکارگاه آمدم به رنگ ماشین شرطی شده بودند واز دور خطر را حس میکردند مجال نمیدادندآنروز تا ساعت هفت صبح فقط یک کفتری شکار کردم ولی همه اش سعی کردم تیرهوایی بزنم از شما چه پنهان بیش از هفت تیر به هوا شلیک کرده بودم ولی لذت هوا زنی مانع میشد تا به روش بومی برگردم دسته ای کبک از میان بوته ها پریدند ودر تیررس فرود آمدند تفنگ را نشانه رفتم ولی چشمم به برچسبی که کنار داشبرد ماشنم چسبانده بودم افتاد
رها کرده امروزصید فرداست
وفوری تفنگ را پایین آوردم راستش کمی هم به فکرممنوعییت ونبود پروانه شکار افتادم دوباره چرخی زدم
یک آبگیر کوچلو آن نزدیکی بود خودم را به حاشیه آبگیر رساندم که دیدم دوتا کوکر بدجوری با
 
زمین استتار شده اند وسوسه شدم تنفنگ را به سمتشان گرفتم نزدیک بودند متوجه شدند وپریدن  باخود گفتم پروانه شکار سیخی چنده بابا ول کن مگه اینجا تهرانه! ماشه را فشار دادم جفتشان راپایین آوردم با عجله برداشتم وخرسند از هوازنی ولی با عذاب وجدان به خانه برگشتم امروز چند سال از آن ماجرا میگذرد ولی من تبحری خواستی در هوازنی پیداکردم تا جایی که اگر شکار نشسته باشد اول سروصدا میکنم همینکه بلند شد حسابش میرسم امتحان کنید لذتش دوچندان میشود! 
 

                  


کلمات کلیدی: هوازنی