بخارای من ایل من

کوچی انصاری

شکار کبک
ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸٧  

 

                                                                

(با سلام درود خدمت تک تک بازدید کننده ها و شکارچیان جوانمرد خواستم بگم من به وبلاگ سر میزنم پس تا دوستان هستند ما هستیم تاریخ 4-4-95 تیرماه)

بچه که بودم همراه عمو و پدرم برای عسل و گاه شکار به کوه می رفتم پدر در خانه خلق وخوی خوشی نداشت یا به قول امروزی ها چراغ سبز نشان نمیداد
نمیدانم شاید میخواست ابهت پدری و به نوعی کارهای آمرانه ونصیحت هارا بی چون چرا انجام بگیرید حتی بعضا وقتی تمیز کردن یا کوک کردن سلاح همانطور که اسلحه را مرتب میکرد زیر چشمی مرا میپایید ومیگفت
اینقدر میخ نشو تو دیگه نمیخواد کارمارا یاد بگیری با این که سه تا چهار نسل پشت سر هم شکارچی بودیم انگار پدر دلش نمیخواست مانیز به این حرفه ادامه بدیم
ولی مگر میشد بد جوری تو خونم جا کرده بود همه خواب وخیالم کوه وصحرا بود از روزگار خوش گذشته میگفتند از جنگ پازن ها ونبرد قوچها از قهقهه ی کبکها
واز دسته کبوتران از هردری داستانی داشتند راستش مثل معروفی است که میگویند ((شکارچی تعریف کردن خاطراتش خوش است))و مانیز به این قصه ها خو گرفته بودیم
واما همان پدر وقتی که آهنگ شکار میکردیم صورتش شکفته میشد وپدر وفرزندی فراموش میکرد وباهام یکپارچه دوست میشد
شادوسرحال بود وبا حوصله حرفهایم را گوش میکرد واز زیر وبم سالهای بابرکت گذشته موبه مو برایم تعریف میکرد
به هرحال خلق وخوی شکار وشکارچی شدن خواهی نخواهی به من سرایت کرد حالا دلم میخواست خودم به تنهایی بروم وزمام امور را به دست بگیرم میخواستم با کوههای سر بفلک کشیده وبیابانهای داغ جنوب دست وپنجه نرم کنم

راستش اینکار مستلزم بودجه کلانی بود به عاریه گرفتن تفنگ عمو یا پدرآنهم واسه یک نصفه روز چنگی بدل نمیزد بسی تفنگها را ازمایش کرده بودم
از همان نوع سرپر(تفنگ فتیله ای)یا ته پر سوزنی ووو...ولی حال هوای من چیزی دیگر بود روزگار بدین منوال سپری شد و بالاخره به کام ما چرخید و به وصال خواسته خویش رسیدیم
یک تفنگ دولول رویهم ماوزر از کارخانه فولاد سازی کروپ آلمان نصیبمان شد این اسلحه را از سلاح فروشی دنا واقع در یاسوج با کلی جستجو پیدا کردم

 


به هر حال اسلحه را خریدم و پس از تشریفاتی جواز شکار وحمل سلاح هم تهیه کردم یک دستگاه جی پی اس گارمین هم برای راه یابی وثبت مناطق کوهستانی همیشه به همراه داشتم.

یک ماهی از صدور جواز میگذشت که هوس تهیه یک تفنگ گلوله زنی کردم و طولی نکشید که یک قبضه پنج تیر المانی بنام فلیز یا فلیس قدیمی هم به ناوگان من پیوست
حالا در پی تدارکات لباس وکفشهای استتار کوهنوردی بودم وبعد از جستجوی زیاد سر از خیابان دهنادی شیراز در آوردم آنجا لباس ها وخیاطهای چیره دستی حضور دارند که کارشان دوخت لباسهای ارتشی است
بعد از زیر وروکردن خیلی از رنگها وپارچه ها لباس مناسب را هم تهیه کردیم وخیاط برایمان تا عصری آماده کرد وطی مسافرتی که به خارج از کشور رفته بودم یک کلاه ودستکش و کوله پشتی از یک مغازه لوازم شکار تهیه کردم
حالا بساط ما جور بود وکم وکاستی نداشت شب موعود فرا رسید کوله پشتی را با وسایلی مانند بیلچه یاور-کمکهای اولیه-آب وغذای کافی مهیا کردم
قطار فشنگ ساچمه زنی را از انواع فشنگهای ریز ودرشت ورنگارنگ مرتب کردم فشنگهایی که از سهمیه شکار گرفته بودم تا یادگاریهای دوستان شکارچی ام از میان فشنگها این یادبودیها را فقط برای تزیین قطار نگه داشته بودم
ولی یک ردیف ساچمه سبز رنگ وخوش خط وخال ریمینگتون که تعدادشان به بیست عدد میرسید با شکوه خاصی در سمت راست قطار جا گرفته بودند
اتومبیل را وارسی کردیم باد لاستیکها تا اب باطری و بنزین ماشین چک اپ شد قرار شد سحرگاه آن شب یکی از دوستان مرا به شکار گاه برساند و خودش برگردد و دوباره عصر همان روز به آنجا بیاید ومارا به خانه برگرداند
با خیالی خوش وسری پر سودا زنگ ساعت موبایلم را کوک کردم هنوز نخوابیده بودم که ساعت دو نیمه شب شد وموبایل با یک موسیقی روح افزایی مرا بیدار کرد شال وکلاه کردم
وآماده رزم شدم به دوستم تلفن کردم فوری خودش را به منزل ما رساند بار وبنه را به داخل ماشین گذاشتم پاکت سیگارم وفندک را بررسی کردم در کوله پشتی نیز کبریت فلزی وکبریت عادی وجود داشت
ولی به خاطر دارم که گاهی به کوه میرفتیم وکبریتمان خیس یا خلاص میشد نصف صفا شکار از بین میرفت
چون آتش رفیق دوم انسان در سفر است بند چاقورا کنار قطار فشنگ بستم ویک چراغ قوه پلیسی خوشدست به گیره سمت دیگر قطارآویختم با سلام وصلوات ونام خدا وخواندن چند سوره وآیت الکرسی حرکت آغاز شد
خاطرات شکارهای گذشته را بادوست راننده ام مرور میکردیم واز آن زمانها ده سال گذشته بود راستش خودم هم خوب میدانستم که طبیعت دستخوش تغییراتی شده و آن حال وهوا وبرکت قدیم را ندارد
ولی چاره نبود بایستی امال و آرزوی آنروزها را عملی کنم درحالی که نگاهم به صحفه جی پی اس بود سیگاری را روشن کردم و وانت داشت سینه دشت را میشکافت
کم کم صدای جی پی اس بلند شد واز رسیدن ما به آخرین نقطه راه ماشین رو خبر میدادتلفن همراهم هم کم کم مثل کسی که نوار قلبش در حال ایستادن است داشت از آنتین می افتاد راننده ترمز کرد ومن نیز وسایلم را برداشتم نفسم در سینه حبس شد وصدایم دورگه شده بود
نمیدانم شاید هم اون ته تهش کمی میترسیدم هرکس تنهایی کوه رفته درد مرا میفهمد تاریک بود چشم چشم را نمیدید حس کردم که طبیعت وحشی همه امکاناتش
را برای مبارزه ومحک زدن من بسیج کرده دوستم ماشین را به طرف راه بازگشت هدایت کرد کنار من ایستاد حس مرا نداشت لبخند تلخی برلبانم داشتم خداحافظی کردم ماشین راه افتاد کمی راه رفتم ایستادم بوی سوخت بنزین و گردو خاکی قرمز رنگ خفیف هاله ای را دور چراغ عقب ماشین بوجود آورده بود که به دوچشم دیوی خون آشام مینمود دیگر جز نور ماشین وصدای خرد شدن علفهای زیر چرخ وبرخوردش با ریگ جاده که در دل دره ها طنین انداز بود چیزی نمی شنیدم
جی پی اس را خاموش کردم موبایلم را برداشتم و برای دلگرمی ام که مرا از تنهایی بیرون آورد به همراه دوستم زنگ زدم گوشی برداشت گفت ها تویی چیزی شده؟ گفتم نه فقط یادت باشد عصر دیر نکنی گفت خیالت راحت باشد
پرسیدم کجایی الان؟ گفت پل سوم جاده را پیچیدم تو کجایی؟
کم نیاوردم گفتم منهم سینه کش کوه نوک یک تپه ایستاده ام اینجا خوب آنتین میده!خب کاری نداری خواستم گریه کنم وداد بزنم بابا غلط کردم برگرد مرا چه رسد به شکار ودرافتادند با این کوهستان وحشی شرم وحیا اجازه نداد خدا حافظی کردم
دوستم خارجکی گفت آل ذبست  تو دلم گفتم آره ارواح عمه م  آل ذ بست تلفن  هم قطع شد راستش دو قدم هم راه نرفته بودم دروغ میگفتم کوله پشتی سنگینی میکرد
صدا قلبم را که تند تند میزد می شنیدم حالا روزی بود که پانزده سال قبل آرزویش میکردم شکار با تفنگ خودم وآنهم به تنهایی راه افتادم غم نبود پدر که عمرش را به شما داده بود ومسافرت عمو به خارج به وزن کوله پشتی افزوده شد
به اولین دره ای که بایست از کناره اش بالا میرفتم و به شکارگاه میرسیدم نزدیک شدم حالا سربالایی کوه از اینجا احساس میشود و مانند مرده شب  اول قبر وفشار قبرش هرچه سیگار دود کرده باشی اینجا باید تقاص پس بدهی
آخر ابله کوهنوردی وسیگار که نشده قلبم از سینه بیرون میزد و صدای ریه هایم به خوبی شنیده میشد از خودم بدم میامد عرق سردی از زیر کلاهم به روی گونه هایم جاری شد ویک  قطره از پیشانی سرازیر و به گوشه چشمم غلطید
مثل اسید سوزناک بود با گوشه آستینم پاک کردم کمی به خودم غر زدم بچه جان مگر بابا نگفت شغل مارا ادامه نده (البته شغل که نه تفریحاتمان شکار بود)آخه اینهم شد کار وکاسبی مگر لم دادند زیر کولر گازی و تماشای فوتبالهای که شبکه سیما بدون رعایت کردند کپی رایت  از اینور آنور می دزد چه کم داشت که ننشستی تماشا کنی!!

کم کم چشمم به تاریکی عادت کرده بود نگاهی به قامت کروپ آلمان انداختم قبضه قنداق را فشردم گفتم نه ورزشکار باید خودش ورزش کند نه اینکه کنار اون تلوزیون شیشه ای بنشیند وبازیهای صدمن یک غاز تیم ملی را تماشا کند
تفنگ را شکستم صدای پوکه پرانش دل کوه را شکافت تبسمی کردم برای محکم کاری دو عدد فشنگ چهار پاره دوازه تایی را از قطار بیرون آوردم وبه درون جان لوله دواندم سر اسلحه را راست کردم چون خوب روغنکاری شده بود و نو نوار هم بود با صدای دلنشینی بسته شد.
ضامن اسلحه را وارسی کردم تفنگ را مانند حرفه ای ها بالا گرفتم وماشه را فشار دادم کارم درست همه چیز روبراه بود یعنی سلاح ضامن بود.

فشنگهای چهار پاره را از این رو در سهمیه مهمات میگنجانند که اگر شکارچی حین شکار مورد هجوم درنندگان سخت جان  مثل گرگ یا پلنگ و خرس قرار گرفت بتواند از خودش دفاع کند البته کشتن این نوع جانداران اصلا مجاز نیست وباید حمله را به اثبات برسانی وکارشناس محیط زیست تایید کند ورنه باید جریمه نقدی وچندماهی هم اب خنک بخوری
حال وهوای اوایل پاییز بود ولی هنوز منطقه ما گرم بود در مسیر من که از کناره آن دره میگذشت وبا صخرهایی عظیم احاطه شده بود حتی در آن  سربالایی اگر بگوییم انگار اکسیژن هم نبود اغراق نکرده ام
 به دهانه غاری رسیدم حالا ساعت یک ربع به چهار بود و از سحر گذشته بود یعنی حال و هوای شفق کاذب نوعی روشنایی دروغین مانند سپیده دم صبح که دوباره به تاریکی مطلق میگراید واز نو سپیده صبح صادق پدیدار میشود
کبوتری که در دهانه غار جاخوش کرده بود با سرعت بیرون پرید طوری از کنار صورتم رد شد که  نزدیک بود به من اصابت کند هم من و هم کبوتراز جا پریدیم  نزدیک بود از ترس سکته کنیم او که پرید ودر تاریکی گم شد من باعجله تفنتگ را به ته غار نشانه رفتم گارد گرفتم .
  آب دهانم محکم قورت دادم تفنگ را پایین آوردم به درون غار خیره شدم اشیایی پرنده به چپ وراست میرفتند یادم از چراغ قوه کارآگاهی ام افتاد از غلافش بیرون کشیدم روشن کردم وای خدای چه جالب اینجا پراز خفاش بود انگار عروسی داشتند یا به تماشای سیرک آمده بودند بیش از صدها جفت به سقف غار آویزان بودند وعده ای هم  که  نور وروشنایی به مزاجشان خوش نیامده بود در حال پرواز وسر وصدا اعتراض آمیزی بودندچراغ را خاموش و غلاف کردم گفتم بیچاره ها طبیعتشان این است خوب دوست ندارند روشنایی ببینند

یکیشان در تاریکی چیزی گفت بقیه هم خندیدند نمیدانم ولی حس کردم  گفت مرتکیه عوضی وارانه راه میرود حق با که بود خالق میداند!

راهم را ادامه دادم راه از این به بعد به پرتگاه منتهی میشد باید به دل دره بروم واین بار از سمت راست دره صعود کنم کمی بعد من در سنگفرش دره قرار داشتم  کف دره  از فرسایش آّب وسیلاب مانند مرمر سفید میدرخشید بوسه کفش کلارک با کف دره هم صدای دل انگیزی ایجاد میکرد در تاریکی پایم به بوته ای خورد کمی جلو تر رفتم بوی عطری در هوا پیچید به به بوی پونه کوهی بود
باخود زمزمه کردم<< بوی جوی مولیان آید همی>> درنگ نکردم چراغ را روشن کردم ومقداری پونه چیدم ودر کوله پشتی جا دادم یادم می اید وقت شکارکبک احشایش را خالی  وپراز پونه کوهی میکردیم این کار دوخاصیت داشت یکی اینکه اگر احشای داخلی کبک خالی نکنی بوی تعفن  میگیرد ودیگر اینکه قرار دادن پونه گوشتش را معطر ولذیذتر میکندبه هر زحمتی بود خود را به نزدیکی آبشخور کبکها رساندم یکجای دنج و وصاف وکمی هم بادگیر وگودی شکل بود که از قدیم ایام چوپانها یا کوهگردها آنجا کمی اتراق میکردند
کوله پشتی را در آوردم بارم سبک شد تفنگ را به شاخه بادام کوهی آویزان کردم بایک سنگ کمی زمین را خراشیدم و تیمم کردم بله تیمم با اون آب کم واین کوه ستبر وهوای گرم جنوب که نمیشود واتر پلو بازی کرد.

به هر حال به سمت قبله دورکعت نماز صبح به جا آوردم واز خدا خواستم مرا دست خالی برنگرداند انشالله فتح نصیب همه بشود کوله پشتی را باز کردم  نسیمی بهشتی وزیدن گرفت این نسیم نوید طلوع آفتاب وشروع یک روز جدید را میداد پیک نیک کوچولو را از کوله پشتی در آوردم کتری ناز ویک نفره که فقط چند استکان آب میگرفت را پر کردم  صدای  فش فش پیک نیک گوش کوه را نوازش میداد سفره نان را باز کردم وصبحانه را جایتان سبز نوش جان کردم بعدش هم دو پیاله چایی قورت کشیدم تکه چوب بادام را به پیک نیک نزدیک کردم همین که روشن شد یک نخ سیگار مارلبور مانند کابوی های آمریکایی با این چوب روشن کردم انگار نه انگار که تا نیم ساعت قبل داشتم از تنگی نفس وصیت میکردم.

راستی که انسان فراموش کار است کمکم هوا روشن میشد من موش مرده هم به رستم دستانی  تبدیل میشدم خب حالا دیگر روشن بود ومن وحشت نداشتم به اسباب واثاثیه نگاهی کردم تفنگ را از شاخ بادام جدا کردم تو گویی بیژن گراز کش به مرز توران آمده بودم واین همان منی نبودم که یکساعت پیش اگر موشی عطسه میکرد قبض وروح میشدم بروبساط جمع کردم وسرازیر آبشخور شدم  باید قبل از روشن شدن کامل هوا کومه که ما به لهجه محلی<< کچه >>می نامیم بررسی شود وتا قبل از جمع شدند کبکها خودرا مخفی میکردم چه شبیه خون ناجوانمردانه ای کبک خوش خرام از همه جا بیخبر برای خوردن آب قبل از طلوع آفتاب به آنجا می آمد غافل از اینکه در یک چشم به هم زدن سیصد دانه سرب صیقل داده داغ بدنش راآبکش میکند
آره عزیزان بستن کومه وآنهم در آبشخور پرندگان جرم است وعذاب وجدان ولی این رسم دیرینه هنوز هم گریبانگیر کبک خوش خرام این مرزوبوم است وهنوز شکارچیان ما فرهنگ شکاررا درست نیاموخته اند وهمچنان شکارکش باقی مانده اند
کومه قدیمی بود ولی دستی به سروصورتش کشیدم بالاخره جان پناهی شد.

تیر اول اشکال نداشت چون هنوز گرگ ومیش است که شلیک میشود با خود گفتم بعد از تیر اول چندتایی بوته به سقف وبدنش میزنم عالی میشود.

جای چهارپاره ها  را باساچمه ریمینگتون عوض کردم نیم ساعت سپری شد دیگر هوا کاملا روشن بود, ولی آفتاب طلوع نکرده بود, به راحتی میشد ته پوکه ها راکه به حروف انگلیسی زیبایی نوشته شده بود خواند به تفنگ نگاه کردم وست جرمنی را واضح میشد بغل جان لوله بخوانی رنگ و نوع همه برو بوته ها خارها واستپ ها وبادامهای کوهی مشخص بود کم کم داشتم مشکوک میشدم .
ولی به خودم دل داری دادم نه حالا مثل قدیم نیست که ساعتی پنجاه تا کبک بیاید باید صبر کنی ! 

نور طلایی خورشید وتابشش به تاج کوه چیزی دیگر میگفت کم کم روشنایی پایین وپایین ترآمد اصلا داشت میدوید به روی چشمه رسید واز روزن دید کومه سرکی به من هم کشید,

حالا من بودم ودود سیگار که منظم  در نور خورشید میلولید ومانند پیله کرم ابریشم  از کومه خارج میشد  زنبوری هم که بوی غذا به مشامش آشنا شده بودوزوز کنان راهی یافت و داخل کومه من شد ولی با اعتراض و  تکان دست من اول به پشت به زمین خوردوبعد هم با عجله میدان را ترک کرد گوشها تیز وپشت خم کرده بودم هر وزوزی در گوشم صدای کبک میداد سرم را به روزن کومه نزدیک کردم تا بیرون واطراف را دیدی بزنم حالا شاید نصیب ما کبک نباشد ولی بجایش قوچ رنگین کمری را شکار کنیم خدا را چه دیدی!
عمل کوه است و حیات وحش آخه هم دیده بودم وهم از بزرگترها شنیده بودم که اول سکوت بعد سنگ پرت شده بود وبعد جناب قوچ یا پازن(کل)تشریف آورده بودوچنین وچنان...
به هر حال ما هم در خیالات غوطه ور بودیم شکار نزده در جمع دوستان تعریف میکردم
تازه چایی خورده بودم که دیدم سنگی افتاد سرک کشیدم یک قوچ بزرگی...وهمینطور اوج خیال پردازی بودم که صدای پر شیشه گونه که به گوشم آشنا بود شنیده شد میدانستم حتما تیهواست

ولی میخواستم خودم را فریب بدهم یکی از ساچمه ها را بیرون آوردم ساچمه لول چپ رابا یک چهارپاره جایش عوض کردم که میداند شاید سنگ از زیر سم پازن لغزیده باشداینقدر به اطراف خیره شده بودم وتند تند نفس میزدم که در چند سانتی صورت متوجه این شیطونک ناقلا نشده بودم درست جلو صورتم یک عنکبوت کوچولو خوش خط خال از سقف کومه آویزان بود وداشت تار می تنید با سرعت بایک رشته تار پایین می آمد وبامهارت از همان رشته بالا میرفت دقایقی هم با دوست اسپیدرمنم سپری کردم کار قلیون میکرد این بوته را من تازه از بیخ کمر جدا کرده بودم این هم واسه فاطی تنبان نمی شد  آخه اون باید یک بوته سبز پیدا کند.
وتارش را بتند این بوته تا نیم ساعت دیگه خشک وخشخاش میشد باآتش سیگار از نصفه تارش قیچی کردم با کله زمین خورد ودر لابلای سنگ ریزه ها گم شددوباره تنها شدم ساعت موبایل را نگاه کردم یک ربع به هفت نشان می داد حسابی دلسرد شده بودم آخه قدیمها تا بحال چهار تیر شلیک کرده بودیم با خود گفتم اگر بابابود همراه قافله بود کاشکی میرفتم در سایه کوه ویک چایی تازه دم میخوردم وتا هوا گرمتر نشده راه آمده را برمیگشتم داشتم باخودم کلنجار میرفتم که صدای تیهویی مرا به خود آورد گفتم خب حالا فرق چه میکند شکار شکار است این هم اگر یک دسته شش هفتایی باشد بس است دیگر آن برکت قدیم که نیست همین هم نعمت است خار وخاشاک زیر پاهایم را کنار زدم خستگی زانویم را با این دست وآن دست شدن بدر کردم به کوله پشتی فشاری آوردم تا جابازتر شود وبرای یک شلیک جانانه لحظه شماری میکردم تفنگ را بلند کرده ویواشکی به روزن کومه هدایت کردم میخواستم تانزدیکتر نشدند تمرین بکنم همه محاسبات وخم چم کار را بدست آوردم تفنگ را چرخاندم دوباره به دیوار کومه تکیه دادم تیهو مانند کبک وقوچ هیجانی نداشت وکمی بی احتیاط تر بود وبه دقت زیاد وسکوت مطلق نیاز نداشت
یک مالبور دیگر هم روشن کردم آرام پیک نیک را روشن کرده  وکتری را آز آب پر کردم ودوباره صدای پیک نیک سکوت را شکست گرمم شده بود شعله آبی رنگ وفضای بسته کومه آزارم میداد پیکنیک را به درب ورودی کومه  گذاشتم حالا کمی بهتر بود صدای موسیقی  جوش آمدن آب بلند شد یک چایی لیپتون کیسه ای را از راه درب کتری در آب شناور کردم هنوز پیکنیک روشن بود کاغذ مارکش سوخت وفوری بند ظریف قطانی  اش تا زیر درب کتری مثل فتیله دینامیت سوخت ولی عمل نکرد آخه توش آب بود پیکنیک را خاموش کردم قند و فنجان را لز کوله پشتی بیرون آوردم با کمی چای داغ استرلیزه اش کردم ویک  استکان لب پر ریختم به کناره سنگی در کومه جادادم تا خنک شود دوباره سرک کشیدن آغاز شد اول نزدیک بعد اطراف فوری بالا ودر آخرهم آن پایین دره را دید زدم خبری نبود حدسم درست بود اگر تعدادشان زیاد بود عجله میکردند آواز ودادو بیداد راه می انداختن کمی آرام گرفتم قندی را در دهانم گذاشتم درحالی که هنوز بیرون را می پاییدم چایی را یواش به طرف لبم هدایت کردم صدای برخورد چیزی باهم ودو سه ضربه پی در پی چشم بی رمق وخواب آلودم را مثل دروازه شهر گشاد کرد این چه بود؟ از کجا بود؟ اگر اهل شکار وکوه باشید خوب متوجه میشوید در کوه صداها براثر بازتاب درست از سمت منبع صدا نمیایند وانسان را گیج میکنند خودش را معرفی کرد مرغ زنبورخواری یکی دو دهان آواز خواند به سمتش چرخیدم زنبوری را شکار کرده بود

وآنرا با شدت به تنه انجیری کوهی میکوبید که از دل کوه بیرون زده بود و بالای سر من آویزان بود چایی را سرکشیدم ویکی دیگر هم نوش جان کردم میخواستم بگویم وقت گیر آوردی کوه به این بزرگی برو جایی دیگه یکی ترسیدم همین یکدانه تیهو هم بپرد ودیگر اینکه زبان باز کند وبگوید مردک مگر کوه ملک اجدادت است اینجا مسکن وماوی ماست تو برو جایی که بودی مگر تارازان هستی این وقت صبح لای این خار وخاشاک مثل پلنگ کمین زدی؟ و باز هم سکوت اینبار خواستم دوباره دود سیگار به ریه هایم شلیک کنم که دیدم یک تیهوی نری کنار آبشخورمثل مارکبری به جای آب سرک می کشد وحالا دارد یواش یواش عقب عقب میاید حرکتهای زیبایی بود بالای سرش سوراخی نمایان بود که نمی اب داشت ومثل لشکر سلم وتور زنبور عسل تشنه به آنجا هجوم آورده بود دور این آبشخور چشمه رکن آباد که نبود فقط از قطره قطره آبی که طول شب میچکید فقط یک لیتر آب جمع میشد آنهم در سالهای پرباران درسالهای خشک وکم باران اصلا اثری هم از آب آنجا دیده نمیشد از بخت بد ما انروز هم از سالهایی بود که آسمان خسیس جنوب باریدن باران را فراموش کرده بود
دیدن زنبورهای عسل مرا به یاد دوربین هشت در سی استینرآلمانی ام
دوربین اشتانیراندخت یواشکی از جلدش بیرون آوردم ولی روزن کومه اجازه دید با دوچشم نمی داد به ناچار دوربین را کج کردم وبایک چشم نظاره گر صحنه شدم محشری بپابود هجوم زنبورهای عسل وسکوت ونبود پرندهای کوهستان نزدیک آبشخور نبود اب را ثابت میکرد به خط وخال تیهو نگریستم حسابی افسرده ونارحت بود آخر دیروز هم اب نخورده بود با هزار امید دوباره امروز به طمع اب آمده بود شاید هم دوستانش از تشنگی مرده بودند که تنهاآمده بود
آرام دوربین را پایین اوردم سنگ ریزه ای پرتاب کردم تیهو  باشدت به ته دره پرید از کومه خارج شدم وسایلهارا پشت سرهم بیرون ریختم تفنگ را برداشتم وبا کوله پشتی به سایه کمری دورتر از ابشخور رفتم وسایلم را گذاشتم بند دوربین را به گردنم آویزان کردم تفنگ را سر دستم گرفتم وبه چند قدمی آبشخور رفتم اینجا باید با احتیاط میرفتم چون نزدیک آب پر از مارهای سمی است چند سنگریزه پرتاب کردم چیزی نجنبید فقط تعدادی پروانه که از شدت گرما به نم سوراخی تاریک پناه برده بودند به یکباره پریدند چرخی زدند ودوباره سر جایشان نشستند.
سنگی به گودی آبشخور انداختم با خس وخاشاک وبرگ انجیره خشکیده اصابت کرد وبیرون پرید خستگی راه به تنم ماند بدنم یخ کرد وروزگار گذشته وان همه تیروشکار مثل سینما از جلوچشمانم گذشت به خود آمدم وقتی بچه بودم از پشت این سنگ به سختی پیدابودم الان به راحتی آنطرف سنگ رامیدیدم  انگار شکوه وبلندی صخره بالای سرم هم کمتر شده بود وکوهستان از عطش وگرما چروکیده وافسرده مینمود آنها هم کوتاه تر به نظر میامدند آه سردی کشیدم به طرف کومه رفتم وفندک را زیر خاشاکش گرفتم جهنمی بپاشد چلپاسه ای از لای سنگهایش فرار کرد در یک چشم بهم زدنی به تلی خاکستر تبدیل شد سنگهارا لگد کردم بر سر چوبهای نیمسوخته وخاکسترها فروریخت تا دقایقی دود زیر واطراف کمر کوه پیچید زنبورهای عسل وپروانه های وچندتایی سنجاقک هم موقتا آواره شدند دود فرونشست پروانه ها از شدت گرما برگشتند
خاشاک آبشخور را پاک کردم آب  مصرفی خودم را به درون چاه سنگی آبشخورریختم ول وله شد زنبور عسلها سریع آب خوردند وخلوت شدند پروانه ها نیز از آبی که به اطراف پاشیده بود بی نصیب نماندن از آبشخور دور شدم ساعت یازده ظهر بود سایه دلپذیر شده بود  تیهوی نر باز هم برگشت اینبار تعجب کرد آن دولیتر آب در چشمش ودراین کوه بی آب وگرم خشک اقیانوسی بود بی معطلی مشغول شد ومنهم مثل حسنک کجایی از راه دور با دوربین نگاهش میکردم آرام آرام دور شد درحالی که مثل بادکنک چینه دانش پر آب بود  اینبار مرا دید که با دوربین نگاهش میکردم زیر لب زمزمه ای کرد فکر کنم ازمن به خاطر اب تشکر کرد اینبار این شکار بود که میخواست قصه شکارچی زاده ای مهربان را برای بچه هایش تعریف کند وزنبوران عسل بودند که سینه به سینه آن از خود گذشتگی را درآن بیابان وکوهستان گرم از یک شکارچی دیده بودند ودر کندوهایشان داستانی شیرینتر از عسل برای نوزادانشان لالایی میگفتند در ان گرمای جیره آب من تمام شد وبه هرزحمتی بود خودم را به پایین کوه رساندم چندبار موبایلم را نگاه کردم اینجا کمی نبضش میزد شماره را  گرفتم الووووو...

از آنطرف دوستم با عجله پاسخ داد احسنت قوچ شکار کردی! گفتم بیا ومرا ببرخانه تا برایت تعریف کنم گفت بگو نصفه جان شدم گفتم تا نیامدی باور نمیکنی قسمم داد باورمیکنم حالا بگو!!

گفتم رفیق موبایلم درست آنتن نمیده زود بیا بعد برایت ازسیر تا پیازتعریف میکنم.لبانم از تشنگی خشک شده بود جلو پاهایم را نمی دیدم!

سرکله وانت پیداشد ودوستم با یک ظرف آب یخ به استقبال من آمد گفت کو کجاست؟ گفتم چی گفت شکار دیگه !

گفتم رفیق اینبار شکارمرا شکار کرد وبعد قصه قهر طبیعت وتشنگی این پرندگان که تاوان گناهان مارا پس میدهند برایش گفتم دوستم مدتی ساکت بود وبعد گفت احسنت کاری بجایی کردی اجرت به لب تشنه امام حسین ع...لحظه بعد دوباره تفنگ را شکستم دوقاب فشنگ را گرفتم واز جان لوله بیرون آوردمشان در روشنی آفتاب سوزان  دوباره روی جلد پوکه هاشان خواندم نوشته بود ریمنگتون  آرام دوباره به صف فشنگهای قطارپیوستن! وماشین به سوی خانه حرکت کرد                                          

توضیحات مختصری از تجربه های شخصی من: 

اگر قصد خرید جی پی اس دارید قبلا مورد استفاده اش را تعیین نمایید چون جی پی اس کوهنوردی وجی پی اسی که برای جلو اتومبیلتان میخواهید از نظر کارایی یکی است فقط کاربرد هرکدام بجای خودش بهتر است.بهترین مرکز خرید جی پی اس در ایران کلیک کنید

شما نیازی به تهیه نقشه ندارید چون حال حاضر نقشه ایران الکترونیک وجود ندارد ونقشه های موجود در بازار خوب کار نمیکند فقط تصویر هوایی است در جی پی اس تان امکان قرار دادند3000 نقطه از اماکن مورد استفاده

وجود دارد ونیازی نیست پولی اضافه برای مموری بپردازید نقشه ایران کاملا در جی پی اس هست درضمن راهها را هم میتوانید ثبت ونام گذاری کنید و هر از مدتی آنها را در کمپیوتر شخصی اتان قرار دهید و نام گذاری کنید مثال:

من هنگام رفتن به شمال نقشه جنوب را پاک میکنم ونقشه شمال را جا گزین میکنم به اینصورت سر در گم نمیشوید حتما شارژر باطری جی پی اس اتومبیل را با خود ببرید لازم میشود

                                                       *****************

اما دروبین:این دوربین بالا ضدضربه وتا پنج متر ضد آب است وبخاطر ماده موجود در شیشه رطوبت

حاصل از بخار آب هنگام شرجی مناطق باتلاقی اتوماتیک پاک میکند وسی سال گرانتی دارد

البته دید دوربین شامل گرانتی است. وزنش کم وپوشش پلاستیکی اش هنگام دویدن سرو صدا

ایجاد نمیکند تنظیم دوربین بسیار ساده است وبا یکبار تنظیم دید چشمتان از فاصله بیست وپنج متری کافی است

وبه راحتی میتوان شکار را هنگام فرار ویا یک اردک در حال پرواز را مشاهده کرد ونیازی به تنظیم دوباره نیست وجود دوسایبان کنار چشم شما از ورود نور اضافه به چشم جلوگیری میکند وهنگامی نیاز ندارید میتوانید کاملا نور گیر را بخوابانید                                       

                                                       *****************

اگر قصد خرید تفنگ ساچمه زنی رادارید حتما نوع دولول و نوع رویهم آن شکیلتر واسپرتر است

                                                     
                                                                  

ودر آخر چنانچه دوستان سوالی در مورد جی پی اس یا اسلحه ویا دروبین دارند حتی المقدور درخدمتم درضمن کسانی که جی پی اس دارند درمورد تبادل لوکشین بنده حاضرم ایمیل از شما

جواب از ما!