بخارای من ایل من

کوچی انصاری

شهریارابی رفیق خودنمیکردی سفر
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٥  

سلام

بعضی وقتها میبنی دلت هوای سفرکرده...

آغازکوچی دوباره...

مثل کوچ پرستوهای عاشق حس میکنی سرت هوای

یاران رفته راداره....

راستی مثل اینکه یارغاری نیست...

نه اینکه مابایک ایل مهاجرت کردیم...

همه سفرکردن امامثل اینکه دل من جایی گیرکرده

آره درسته گروی طره یاریست...

ولی مثل اینکه این مهربون خودشوبه خواب زده

یاراست راستی خوابه....

چی.. نکنه زبونم لال.....مر....

تراخداشمابگین چی شده؟؟؟؟؟شوخی نکن دلخورمیشم


کلمات کلیدی: