بخارای من ایل من

کوچی انصاری

مترو در امارات فرو ریخت!
ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٧  

فروریختن متروی امارات در جاده شیخ زاید!

Dubai metro bridge falls down- sheikh Zayed Road

 

*************

*************

*************

*************

*************

*************

************

************


کلمات کلیدی: مترو ،امارات
 
لعنت بر جهان سیاست
ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٧  

بنام خدا

هرچه میخوایم خودمونو قاطی این اراذل اوباش نکنیم نمیزارند

حالا هی تلویزیون بزنید ومثل سگ پارس کنید بابابزارید از شکار بنویسم

هرکس گمراه هست هم با شما گمراهتر میشه

هی بگید گرانی بیکاری اخه تو که لیسانس داری اصلا میتونی

یک ایمیلی بفرستی میتونی کمپیوترت فرمات کنی میدونی اسم پسرخاله ت چیه

که دایم زنگ میزنی به این تلویزیون های بیگانه میگی ما تو ایران ال شدیم بل شدیم

یک مشت دانشجونما یک کلاسور میگیرند دستشون وجلف ارایش میکنند

وبعدهم چندسال پشت کنکور میمونن بعد میان برای ما قمپز در میارن

اصلا بیسواد میتونی یک اس م اس بفرستی

که میخوای دولت به تو کار بده میخوای بری کاندید بشی

اگر من جای دولت بودم مثل هیتلر شما را در کوره های آدم سوزی جزغاله میکردم

بابا من به اداره راه ترابری رفتم سی تا مهندس مفت خور نشسته جی پی اس نمیدونه چیه!!

جلو بعضی از درمانگاه ها که اگر لازم بود اسم میبرم

کنارش بیستا مطب خصوصی زدند  تو رودخوونه کناریش هزارتا سرنگ وسوزن آمپول

وگاز استریل خونی ریختن ای امان آی حیوونی که اسم خودت دکتر گذاشتی ای جلاد

مثلا دولت جمهوری اسلامی بیاد زحمت بکشه ترا ببره تهران لای پرقو بزرگت کنه

وماهی شصت میلیون حق بیت المال بدن به تو ورنه این دولت خوب نیست آره

تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــف

خجالت بکشید کمی به داد این ملت برسید آقای مهندسی که حق این ملت را بالا میکشی

وبا عیال به اروپا مهاجرت میکنی میدونی سر پیچ فلان جا چندتا جوون این مملکت تکه پاره شدند

تصادف کردند مردن میدونی چندتا دانشمند ودکتر به خاطر خیانت تو از بین رفتن یا قطع نخاع شدن

نمیدونی دیگه فقط اونجا میشنی زنگ میزنی به برنامه فلان آقا تو ایران ظلم میشه

اصلا به توچه نامرد

مــــــــــــــــــــــــــــــابــــــــــــرای شـــــــــــــــکممان قیام نکردیم

یادتان رفته آقای معلمی که یک نصفه روز از پنچشنبه زودتر میری خونه تون

ویک نصفه روز از شنبه دیرتر میایی سرکار این انصافه!

اصلا نوشتن این حرفها زیاده ولی دراین فتنه وبلای تحمیلی که از خارج به ما دیکته میشه

هرکس میخواد در کشتی نوح بماند وهرکس نمیخواد بسلامت

کمی به آخرتتان فکر کنید از خدا بترسید از علی ع شرم کنید

از شهدا حیا کنید

ودر آخر ما یاران روح الله به کوری چشم دشمنان  دراین سنگر میمانیم

هیـــــــــــــــــــــــــهات من الذلة




کلمات کلیدی: هیهات من الذلة
 
شکار با توله شکاری
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧  


نخستین روزهای شکارچی شدن من خیلی عادی و کلاسیک سپری میشد
وهر لحظه از اشتباهاتم درسهایی فرا میگرفتم که بعضی اشان را اینجا متذکر میشوم بعدها کم کم به مدرنیته وروشهای جدید فکرمیکردم گرچه اسمان چموش ایران با کم بارانی هایش برکت را از بین برده بود ولی هنوز کوه دمن ارزش این را داشت که مقداری هزینه کنم وتجهیزات بخرم یکی از آنها جی پی اس بود که جدأ من ودوستانم را یاری میکرد مثلا وقتی ماشین را در جایی پارک میکردیم آنجارا ثبت میکردم که گم نشود یا اگر بزنگاهی به دسته ای کبک برمیخوردیم من لوکیشن را میگرفتم تا دفعه بعد یادم بماند کجا بود واز سرعت وسیله نقلیه کم میکردم وتفنگ را مهیا میکردم جالب این بود که به نزدیکی های شکارگاه که میرسیدیم جی پی اس آلارم میزد بعضی وقتها که کار نشانه روی وتنظیم دوربین تفنگ گلوله زنی لازم بود دیگر از قدم کردن راحت بودیم جای سیبل را مشخص میکردم و بعد جایی که باید به هدف تیر بزنیم تا انجا که سیصد متری یا بیشتر نشان میداد قرار میگرفتیم حتی ارتفاع کوه موقیعتهای آب چشمه ها ووو...همه را به اصطلاح سایومیکردم که بیشتر انها را در مپ سورس نگه داشته ام به هرحال کار ما شده بود بازی با شکارگاه وتجهیزات فقط به تیراندازی وشکار بسنده نمیکردم تا اینکه به سرمان زد یک توله شکاری را پیداکنیم شال وکلاه کردیم وبه شیراز رفتیم هرچه از توله های سالوکی ایرانی اصیل پرسیدم

سگ سالوکی اصیل ایرانی

کمتر اثری از او یافت نشد حتی به مجله شکار وطبیعت ایمیل زدم ولی ثمربخش نبودبه هر حال یک سگ جرمن شیپهرد یا همان گرگی خودمان را انتخاب کردیم عجب تشکیلاتی داشت داری تاریخ تولد وشناسنامه وکد بین المللی بود با دامپزشک صحبت کردیم ونظر خواستیم گفت حیوان هوشیاری است بعد از چند با منظور شما را میفهمد به سودای پرورش سگ شکاری خریدم واز صاحبش پرسیدم گفت نترس گاز نمیگیره
ولی فایده نداشت از دکتر کمک خواستم بعد از تنظیم وثبت به نام من یک سوزن تقریبا بی حس کننده به سگ تزریق کردن وسگ را در حالی که تلوتلو میرفت به من سپردند
نام سگ ما "بن"بود بن مات ومهبوت از صاحبش خداحافظی کرد راستش موقع خداحافظی صاحبش پیشانی بن را بوسید که نزدیک بود گریه کنم ولی خودم را کنترل کردم
بن را به ماشین آوردم ویکسره از شیراز تا محل مسکونی تاختم به دوستم گفتم رفیق نگو من سگ خریدم گفت پس چه بگوییم گفتم میگوییم که یک دوست دانشجو داشتیم که در حوالی شیراز باغ دارند واین رابه ما هدیه داده در طول سفر به این فکر بودم چطور خانواده مخصوصا مادرم را قانع کنم به هرحال شب به محلمان رسیدیم ودوستم چون دیرش شده بود فوری خداحافظی کرد وبه منزلشان رفت
درب خانه باز شد وماشین را به داخل پارکینگ بردم چه بلوایی بپاشد خانواده عصبی تشریف داشتند وآماج انتقاد قرار گرفتم گفتم بابا نخریدم که برای باغبان دوستمان آوردم فردا میاید ومیبرد
کمی ساکت شدند بن کم کم به هوش آمده بود راستش کمی میترسیدم هنوز عقب ماشین بود ولی من رفتم که بن را پایین بیاورم تا استراحت کند به بچه ها گفتم من میرم تو حیاط شما درب را ببندید
چون نمیخواستم ترسم را به دیگران نشان بدهم من به حیاط رفتم نامردها درب ساختمان را بستند وقفلش هم زدند سگ عجیبی بود هیبتی داشت گرگانه یواشکی به نزدیک اتومبیل رفتم ابتدا چیزی نگفت کمی
مرا برانداز کرد وبو کشید چشمتان روز بد نبیند سازوقرنای کشید

رسوایم کرد صدایش سه محله دورتر میرفت جفت کردم مثل مریم در خاطره درس گاو عمو حسین چشمهایم گرد شده بود
یک ریز واق واق میکرد هنوز ترسی نداشتم زنجیرش محکم بود خواستم به اتاق برگردم بچه ها درب را بسته بودند آنها هم ترس داشتند واز پنجره به من وحشت زده نگاه میکردند
چندبار اسمش را صدازدم گفتم بن ساکت باش آفرین پسر خوب فایده نداشت یک طناب ده بیست متری آوردم و یواشکی به انتهای زنجیرش بستم وسر طناب را به سایه بان ماشین بستم کمی خیالم راحت شد
بن خرناس میکشید وگوشهایش تیزوپشت خم کرده بود دندانهایش را به علامت اعتراض بمن نشان میداد ولی راهی نبود ذوق وشوق شکار با توله ومبلغ هنگفتی که بابتش پرداخته بودم
وبالاتر ازهمه بایستی جلو سه کاری هایم را با شهامت میگرفتم با خودگفتم گرگ که نیست بالاخره مثل همین سگهای محلی خودمان است فقط چون فرنگ دنیاآمده ژست بیخود میگیرد
یواشکی زنجیرش را بازکردم ولی متوجه نشد حالا میدانستم خودش زحمت پایین آمدن را میکشد به درب ساختمان دویدم نفسم را حبس کردم وبا صدای دورگه گفتم درب را بازکنید
خودم هم نفهمیدم کی درب باز شد حالا یک شام جانانه ویک چایی تازه دم وراحت لم دادم درحالیکه الکی به تلویزیون نگاه میکردم فکروذکرم پیش بن بود سعی میکردم وانمود کنم که اتفاق خاصی نیفتاده
یکی دوبار صدایی به گوشم رسید هوا سرد وسوت کور بود پنجره را بازکردم وبه حیاط سرک کشیدم بله بن آمده بود پایین همان طور که دکتر گفته بودند سگی باهوشی بود فوری سرش را به سوی من چرخاند
منهم اسمش صدا کردم از جایش بلند شد وچهارچشمی مرا میپایید کم کم باورش شده بود اینجا شیراز نیست ومثل اینکه باید کوتاه بیاید به هرحال من آنشب غوطه ور در رویای شکار با توله جرمنی ام به
خواب رفتم نیم های شب بارانی هم باریدن گرفت وبن چون طنابش بلند بود به زیر سایبان رفته بود وناچار تا صبح آنجا خوابیده بود من خوب میدانستم بن گرسنه است با ظرفی از غذا به ملاقتش رفتم از دور اسمش را صدا زدم چون میترسیدم بلند بلند حرف میزدم بیچاره ببین دیشب باران آمده خودش را قایم کرده ولی کسی گوش نمیکرد یعنی برایشان جالب نبود
فقط گفتن حالا چیه همه جا رانجس کرده باید حیاط را بشویم راستش کمی هم ناراحت شدم از اینکه کسی مشوقم نبود گفتم این حیوان با وفا چه کرده که باید اینجوری خلق میشد
به هرحال حکمتی در کار است وخدابهتر میداند به هر حال بن با تعارف سگکی اش غذارا از من گرفت وشروع به خوردن کرد شناسنامه اش را از داشبرد اتومبیل بیرون آوردم
به آخرین تاریخ واکسیناسیونش نگاهی کردم هنوز جدید بود به گفته دکترش بایستی سالی یکبار واکسینه شود واین واکسینه هفتگانه وپنجگانه بود که برای بیماریهای واگیردار بین دام وانسان واکسینه میشد
طولی نکشید که هیاهوی سگ ما در منقطه پیچید ودوستان با سرورو وبعضاباتمسخر از ما سراغ پرس بن بودند 

یک اتاق ویژه با فنس وجوشکاری ورنگ مخصوص در حیاط برایش مهیا کردم
ولی کسی تحویلش نمیگرفت واین منو زجر میداد شبی دیر رسیدم خانه بن مثل همنوعانش گرگ وهمه گوشتخواران دیگر میبایست هنگام غروب وهمان یک وعده تغذیه میشد
بیچاره قهر کرده بود وتا من برگشتم خودش را جمع وجورکرد وغذایش را خورد دانستم که بین من وبن الفتی بوجود آمده واو با این کارش این را تایید کرد بیکار ننشستم راهی بازار شدم وزنجیرها
پرتاب وحمایت وچند تکه استخوان پلاستیکی برای جویدنش که معمولا توله ها برای تقویت لثه ودندانشان باید چیزی را بجوند واین را میدانستم که اگر نباشد روزی دمپایی چرمی ام را خواهد جوید
اولین پرواز با بن در ارتفاع کم آزمایشی شروع کردم یواشکی زنجیرش را برداشتم وبه گردنش انداختم واز خانه بیرون رفتم مثل جمیز بلوشی بن از دست چپ و من از سمت راستش زنجیر را بدست گرفته بودم وبه کنار اولین مزرعه رسیدم کمی زور میزد بیچاره دلش میخواست بدود وبازیگوشی کند ولی هوا مساعد نبود هوای اسفند ماه جنوب مانند هوای ظهر بهارنقاط دیگر ایران است
کمی گرم بود چندنفر که آن نزدیکی بودند جلوتر آمدند بن مهلت نداد وبنای واق واق کردند نهاد کمی جا خوردند

جرمن شپهرد

 واز دور چاق سلامتی کردند برگشتند چند سگ ولگرد که آن حوالی دوش آفتاب میگرفتند با
صدای نخراشیده بن بیدار شدند ولی چون من همرایش بودم هوا را پس دیدن بن بیچاره جز ماشین وترافیک بیابان وباغ ودشت ندیده بود از شادی احساس میکردم خنده ای روی لبانش بود ومدام زور میزد که زنجیرش را رها کنم راستش خودم هم عادت نداشتم کمی خسته شده بودم سگگ زنجیر را باز کردم بن مثل یوز پلنگ درمیان گندمها بنای دویدن کرد نمیدوید انگار پرواز میکرد سیگاری روشن کردم وبا
شوروشوق ویژه حسنک کجایی به بن نگاه میکردم ولذت میبردم کمی دور شدم .

نه وفادار بود بازیگوشی را رها کرد وبه سرعت بطرف من دوید کنارم دراز کشید وکفشهایم بو کشید
  نزدیک بود از شادی گریه کنم در دلم به حسن انتخابم احسنت میگفتم بن دوباره بلند شد وجست وخیز کنان دور شد مرا به بازی میطلبید ولی نمیدانستم باید چکار کنم بالاخره جست وخیز بن کار دستش داد
سگهای آبادی که از غریب بودن وبیشتر به خاطر شباهتی که به گرگ داشت عصبانی شده بودند پارس کنان به سویش شتافتن بن باکلاس تر از این حرفها بود که مبارزه کند از همان ابتدااز در دوستی پیش رفت احساس تنهایی اش را با آنها بیان کرد ولی سگهای ولگرد که چشم دیدنش را نداشتن کوتاه نیامدن از هیکلش بیم داشتند و بنای ناسازگاری را پیش گرفتند بن جا خورد وبا سرعت باد به سوی من دوید
سگها دنبالش کردند چیزی نمانده بود که دمش را گاز بگیرند که با اعتراض من پراکنده شدند بن دریافت که من برایش حامی خوبی خواهم بود ودر مراحل بعدی خیلی از من دور نمیشد
مشکل من وبن تنها سگهای ولگرد نبود گاوها گوسفندان مرغها بوقلمونها وحتی انسانها از بن که شکل ابا اجدایش جناب گرگ را داشت وحشت داشتن فکرکردم زمان میبرد تا همه جانوران با شکل این
عجوبه آشنا شوند فردایش میخواستم اولین تست کنکوری بن را امتحان بگیرم بساط شکار وتیر وتفنگ را آماده کردم در همان نگاه اول دیدم بن چهار چشمی به تفنگ زل زده وکمی میترسد ولی زیاد متوجه قضیه نشدم زنجیرش را به گردنش انداختم دیگر وقتی زنجیر را دید مطمئن شد قضیه تفریح وصحراست وقند در دلش اب میشد به کنار وانت آوردمش وهرچه اسرارکردم سوار نشد بیچاره در شیراز
سمند سوارشده بود اطرافم را نگاه کردم کسی نبود بن رابغل کردم وبه عقب ماشین گذاشتم وزنجیرش را کوتاه به ستون ماشین بستم کوتاه قصه که به نخجیر رسیدم و ماشین را پارک کردم زنجیر بن را باز کردم بن هم از وانت بیرون پرید وکمی دوروبرش را برانداز کرد کمی دور شد در حالی که پای راستش را مرتب بالا میبرد وبوته ها را به عنوان قلمروش نشانه گذاری میکرد به لبه اولین قنات رسیدیم
میدانستم که خلوت است الان یک جفت کفتر به هوا پرتاب میشوند خودتان را به جای من بگذارید چه شورحالی داشتم فکر میکردم الان یک کفتری را پایین میکشم وبن باسرعت میدود وبالش را میگیرد وپیش من می آورد حدسم درست بود کبوتری از دهانه چاه بیرون پرید تفنگ غرید وبا کله  واژگون شد بن که هواسش به من نبود چهارپا داشت چهل پای دیگرهم قرض کرد ومثل باد فرار کرد هرچه بن بن کردم سودی نبخشید صدای قهقه خنده من بلند شد کمی هم از دست بن عصبانی بودم کفتر را برداشتم به تبره گذاشتم  وجویای حال بن شدم با دوربین نگاه کردم دیدم ای بابا زیر ماشین لم داده وبا ترس مرا نگاه میکند
تازه پانصد متری از ماشین دورشده بودم با شتاب بسویش میرفتم با لهجه محلی مثل پدری که از فرزند ناشئ اش عصبی باشد اورا به باد انتقاد گرفتم اصلا گوش نمیکرد دهان سگی اش باز بود وزبانش سه متر بیرون بود وله له میزد تا نزدیک شدم فرار کد ودور ماشین چرخید تفنگ را دورتر گذاشتم به سراغش رفتم به طرفم آمد دستهایم را بوید نوازشش کردم تبره راباز کردم کفتر راجلوش گرفتم  گفتم بن نترس
کبوتراست ببین من یک شکارچی ام تونباید مرا ضایع کنی خواهش میکنم آبروی من را حفظ کن کلی از تو تعریف وتمجید کردم بن گوشش بدهکار نبود ومرتب به سمت تفنگ نگاه میکرد انگار میخواست بگویید بابا این دیگر چه بود زهره امان آب کردی نزدیک بود از ترس سکته کنم! فکری به ذهنم رسید زنجیرش را به تسمه دورگردنش قفل کردم وبه طرف تفنگ رفتم با اکراه جلو می آمد کمی ترسش ریخته بود تفنگ را برداشتم ودوباره به قنات سوم وچهارم سرک کشیدم اینبار نیز کبوتر پرید سر تفنگ که بالا بردم بن از زمین کنده شد ونزدیک بود من وخودش را به قنات بیاندازد کبوتر دورشد ومن باعصبانیت سرش داد زدم گفتم ای لعنت به هرچه جنس خارجی است اندازه موش ایران هم دل وجرات نداری سگ آلمان!!

زنجیرش را باز کردم به سوی ماشین دوید با خود گفتم بگذار نگهبان ماشین باشد پدر سوخته
به خودم دلداری میدادم حالا روز اول است باید تحمل کنم ولی ته دلم میدانستم این واسه ما یار نمیشه
*******
به خانه برگشتم با دکترش تماس گرفتم ومشورت کردم 

گفت شاید کسی با تفنگ بادی زمانیکه شیراز بوده بن را ترساند ودر اصل

این سگ گله است به تمرین زیاد نیاز دارد

عطایش را به لقایش بخشیدم وبن را مرخص کردم برود دنبال گله

ولی سودای سگ شکاری از سرم نرفت ودر قسمت بعد مفصل توضیح خواهم داد


کلمات کلیدی: توله شکاری
 
تـــــــــــــــــــــــــولدم مبارک
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ خرداد ۱۳۸٧  

تــــــــــــــــــــــــــــــولدم مبارک

تــــــــــــــــــــــــــــولد هرکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه امروزتـــــــــــــــــــــــــولد شده

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبارک

امشــــــــــــــــــــــــــــــب شب تولـــــــــــــــــــــــــد ماست

چــــــــــــــــــــــــــــــهــــــــــــــــــــــــــــــارم خـــــــــــــــــــــردادیها تولـــــــــــدتان

مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــبارک

امروز آخرین غروب روزهای جوانی سپری شد

اصلا نمیدونم چی بنویسم انگار همین دیروز بود که تولد شدم راستش کمی

بغض گلویم راگرفته امروز عصر به اتفاق خانواده به کنار دریا رفتیم یک آبتنی جانانه در  خلیج همیشه فارس

بعدش هم به خونه برگشتیم

وبا آب شیرین دوباره خودم را شستم

لباسم را پوشیدم و لاپ تابم را برداشتم وسپس از خانمم خواستم مرا از زیر قران رد کرد

خورشید طلایی از آخرین شعاعش را جمع وجور میکرد که غروب کنه واز پنجره

به خوبی نمایان بود نگاهش کردم

بغض گلویم گرفت وگفتم خدا حافظ :

ای آخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرین غــــــــــــــــــــــــروب روزهــــــــــای

جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوانــــــــی

خب دیگه ماهم چهل ساله شدیم سالهای درد سالهای جنگ سالها ی تحصیل

سالهای غربت ومسافرت وسالهــــــــــــــــــــــــایی که سوختیم وساختیم

همراه با نسلی سوخته

به هر حال امشب دوباره تولد من است هزاران تصمیم گرفتم خداکند عملی بشود

تصمیم گرفتم خودم را به خدا نزدیکتر کنم ووو......

راستی این عدد چـــــــــــــــــــــــهل چه مرموز است

بعدا درباره ش بیشتر مینویسم...............

 


کلمات کلیدی: تولد