بخارای من ایل من

کوچی انصاری

طناب را رها کن!
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦  

توکلنا الی الله یعنی چه؟

نمیدانم شماهم ازآن گروهی هستید که درکارها به خداتوکل میکنید

خوبه خداراشکرولی از چه نوعی؟

یه موضوعی ازتوکل شنیدم حیفم اومد اینجا ننویسم

یکباریک صخره نوردی تنهایی با ابزار کوه نوردی قصد

عبوراز جایی خطرناک داشته که درشب تاریک از بخت

بد قلاب به صخرگیرنمیکنه وپرت میشه پایین

ولی با بندویژه کوهنوردی که به کمرش بسته

بوده میان زمین وآسمان معلق میمونه

خوب معلومه هرکس باشه ازته

دل دادمیزنه خدایا نجاتم بده

کوهنوردنگون بخت ماهم فریاد میزنه

یاخداکمک کن!

ناگهان صدایی میپرسه بنده من چقدر به من ایمان داری

وبه من اعتماد میکنی

میگه خدای من خیلی فقط کمک کن نجات پیدا کنم

صدا میگه خب بنده من حالا که انجوره

طناب ورهاکن وازکمرت باز کن

کوهنورددودستی طناب ومیچسبه ومحکمترو

محکمترمیگیره

صبح همون روزوقتی گروه نجات میرسند

میبینند یک کوهنوردی ازسرما

یخ زده ومرده

وسخت به طناب ایمنی چسبیده

درحالیکه فاصله ش

تا زمین فقط یک متره!!!


کلمات کلیدی:
 
خش اندش
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦  

سلام

ازچه تسوبگم ازپش پنجه ملکی ازتفتونی که تکه تنور شوناپوی ازتکل باربند

ازالک ودولک بچیا

یاد خَشوش ازغوری که طوق شونه زَازفَلزینی که خوده روغنه قوطی چرب

شنکه

بددوره ای انده ببم ماشین وطیاره وکمپیوتروموبایل صنعت فرهنگ چه دردوسرایا

که شسونوردم همه از یکدگه دورآبست دلیا چنه قدیم گرم نی

میادخوده کاکامواوازبدم ته واموده کشک سونده تکه حسی مونخه

یک سیم پیچ بلندگو مواجو بخت برگشته موگت ایدیش تلفن درست کنم

یواشکی چدم دوتاقوطن کبری خالی مواکه دوتاش سوراخ مکه لتی دار کبریت

هم ازتکه قوطنیا موبست ادوجگه سیم موتکه رهروبدم کاکامو تکه اتق روبرو

دست مونا سیم ازه بعد منگت الو صدا اَندای خیلی هم ذوق منکه

یواش یواش ا سیمو درازته وابو هرکدومو آواره یک دیار غربت وابدم

دیگه صدای هیچکه نندای تلفن موبایلم هم تارعنکبوت اشگرته

سی سالی هه کسی زنگش نزته کاش

تلفن کبریتی درست منه کردسوشاید لاقل روزی یکبارقومو خیش یکودوو

منه دی نادنم چقدرمردم ازهم دوروابستت

نادنم چوبوو وچوو واگذشت

شایدهم تقصیر الکساندر گراهامبله

نه بنده خدا چه تقصیری شه اشنگت که دورابشی حالا دوری جی خوش اشه

ولی فکرناکنم اشگتزبه زنگ ا یگدگه مزنه ی

فقط اشگت الو

آقای بل لطفا تشریف بیاورییدبالا

                                                                     

کلمات کلیدی:
 
قصه پريان
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٦  

درسال۲۵۰پیش ازمیلاددرچین باستان شاهزاده ی منطقه ی -تینگ زدا-

آماده تاج گذاری می شدامابنا به قانون اول باید ازدواج میکردازانجاکه همسروی

ملکه ی آینده می شدباید دختری پیدامیکردتابتواندکاملا به اواطمینان کند

تصمیم گرفت تمام دختران منطقه را دعوت کندودختری راکه شایسته

ازدواج با امپراتورباشد انتخاب کند

خانم پیری که سالهادرقصرخدمت کرده بودماجراراشنیدوبه شدت غمگین شد

دختراومخفیانه عاشق شاهزاده شده بود

وقتی به خانه برگشت ماجرارا به دخترش گفت تعجب کرد!

چراکه دخترگفت اوهم به میهمانی خواهدرفت

خانم پیربااندوه گفت دخترم آنجا میخواهی چه کنی؟ آنجا فقط زیباترین وثروتمندترین

دختران دربارحضوردارنداین فکرراازسرت بیرون کن میدانم رنج میکشی امارنج رابه

جنون تبدیل نکن!

دخترپاسخ داد:مادرعزیزم نه رنج می برم نه دیوانه ام میدانم هرگزمرا انتخاب نمیکند

امااین فرصتی است که دست کم یکبار شاهزاده راازنزدیک ببینم

این خوشحالم میکند

<<میدانم سرنوشتم چیزی دیگری است>>

شب وقتی دختر به قصررسیدزیباترین دختران بازیباترین لباسهاوجواهرات آنجابودند

وهمه کارمیکردندتاشاهزاده آنهاراانتخاب کند

شاهزاده شرایط انتخاب رااعلام کرد

>>به هریک ازشما دانه ای میدهم کسی که بتوانددرعرض شش ماه زیباترین گل را

برای من بیاوردملکه آینده چین میشود<<

دختردانه راگرفت درگلدانی کاشت وازآنجاکه مهارت کافی نداشت بادقت وبردباری زیاد

به خاک گلدان رسیدزیرا فقط دلش میخواست زیبایی گل به اندازه عشقش باشد

وبه نتیجه کاراهمیت نمیداد

سه ما گذشت وهیچ گلی سبز نشد..

دخترهرچیزی امتحان کردباکشاورزان وکارگرهاصحبت کرد

راههای مختلف گلکاری رابه وی آموختنداما هیچ نتیجه نداد

هرروزاحساس میکردازرویایش دورترشده اما عشقش مثل قبل زنده مانده بود

سرانجام شش ماه گذشت

وهیچ گلی درگلدانش سبز نشدبااینکه چیزی برای نمایش نداشت

امامیدانست درآن دوران چه قدر زحمت کشیده

بنابراین بامادرش صحبت کردکه بگذاردروزوساعت موعودبه قصربرود

ودردلش میدانست این آخرین ملاقات با معشوق است

==========

روزموعودفرارسید

دخترباگلدان خالی اش منتظرماندودیددختران دیگرنتایج خوبی گرفته اند

وهرکدام گلهای زیبایی به رنگهاوشکلهای مختلف

درگلدانهای خودداشتند

شاهزاده واردشد

******

وهرکدام ازگلدانهارابادقت بررسی کرد

==

وقتی کارتمام شدنتیجه اعلام کرد

دخترخدمتکارهمسرآینده اوبود

همه حاضران اعتراض کردندوگفتندکه شاهزاده درست همان کسی راانتخاب کرده که درگلدانش هیچ گلی سبزنشده

شاهزاده باخونسردی دلیل انتخابش توضیح داد:

این دخترتنهاکسی است که گلی رابه ثمررسانده که اوسزاوارهمسری امپراتور میکند

گل صداقت

همه ی دانه هایی که به شما دادم عقیم بودندامکان نداشت گلی ازآنها

سبزشود!!


کلمات کلیدی: